بُتی دارم که گِردِ گل ز سنبل سایه بان دارد
٭
بهار عارضش خطّی به خون ارغوان دارد
چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
٭
ندانستم که این دریاچه موج خون فشان دارد
ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که می بینم
٭
کمین از گوشهای کردست و تیر اندر کمان دارد
چو دام طرّه افشاند ز گرد خاطر عشّاق
٭
به غمّاز صبا گوید که راز ما نهان دارد
بیفشان جرعهای بر خاک و حال اهل شوکت بین
٭
که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد
چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل
٭
که بر گل اعتمادی نیست ور حسن جهان دارد
خدا را! داد من بستان ازو، ای شحنه مجلس
٭
که می با دیگران خوردست و سر بر من گران دارد
به فتراک ار همی بندی خدا را! زود صیدم کن
٭
که آفتهاست در تاخیر و طالب را زیان دارد
ز سرو قدّ دلجویت مکن محروم چشمم را
٭
بدین سرچشمه اش بنشان که خوش آبی روان دارد
ز خوف هجرم ایمن کن اگر امیّد آن داری
٭
که از چشم بداندیشان خدایت در امان دارد
چه عذر بخت خود گویم که آن عیّار شهرآشوب
٭
به تلخی کشت حافظ را و شکّر در دهان دارد