روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
٭
منّت خاک درت بر بصری نیست که نیست
ناظر روی تو صاحب نظرانند آری
٭
سِرّ گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست
اشک غمّازِ من ار سرخ برآمد چه عجب
٭
خجل از کردهی خود پرده دری نیست که نیست
تا به دامن ننشیند ز نسیمت گردی
٭
سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست
تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزند
٭
با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست
من از این طالع شوریده به رنجم، ور نی
٭
بهره مند از سر کویت دگری نیست که نیست
از حیای لب شیرین تو ای چشمه نوش
٭
غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
٭
ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
شیر در بادیه عشق تو روباه شود
٭
آه ازین راه که در وی خطری نیست که نیست
آب چشمم که برو منّتِ خاک درِ تست
٭
زیر صد منّت او خاک دری نیست که نیست
از وجود اینقدرم نام و نشان هست که هست
٭
ورنه از ضعف در آنجا اثری نیست که نیست
غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنودست
٭
در سراپای وجودت هنری نیست که نیست