زبان خامه ندارد سر بیان فراق
٭
وگر نه شرح دهم با تو داستان فراق
دریغ مدّت عمرم که بر امید وصال
٭
به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق
سری که بر سر گردون به فخر می سودم
٭
به راستان که نهادم بر آستان فراق
چگونه باز کنم بال در هوای وصال
٭
که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق
کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی
٭
فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
بسی نماند که کشتیِّ عمر غرقه شود
٭
ز موج شوق تو در بحر بیکران فراق
اگر به دست من افتد فراق را بکشم
٭
که روز هجر سیه باد و خان و مان فراق
رفیق خیل خیالیم و همنشین شکیب
٭
قرین آتش هجران و هم قران فراق
چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شدست
٭
تنم وکیل قضا و دلم ضمان فراق
ز سوز شوق دلم شد کباب دور از یار
٭
مدام خون جگر می خورم ز خوان فراق
فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق
٭
به بست گردن صبرم به ریسمان فراق
به پای شوق گرین ره به سر شُدی حافظ
٭
به دست هجر ندادی کسی عنان فراق