دلم جز مِهرِ مَهرویان طریقی بر نمی گیرد
٭
ز هر در میدهم پندش ولیکن در نمی گیرد
خدا را ای نصیحت گو حدیث از خطِّ ساقی گو
٭
که نقشی در خیال ما ازین خوشتر نمی گیرد
صُراحی میکشم پنهان و مَردُم دفتر انگارند
٭
عجب گر آتش این زرق در، دفتر نمی گیرد
من این دَلق ملمّع را بخواهم سوختن روزی
٭
که پیر می فروشانش به جامی بر نمی گیرد
از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش
٭
که غیر از راستی نقشی درین جوهر نمی گیرد
نصیحت گوی رندان را که با حکم قضا جنگست
٭
دلش بس تنگ می بینم مگر ساغر نمی گیرد
میان گریه می خندم که چون شمع اندرین مجلس
٭
زبان آتشینم هست لیکن در نمی گیرد
چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
٭
که کس مرغان وحشی را ازین خوش تر نمیگیرد
سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است
٭
چه سود افسونگری ای دل چو در دلبر نمی گیرد
من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار
٭
اگر می گیرد این آتش زمانی، ور نمی گیرد
خدا را رحمی ای مُنعِم که درویش سر کویت
٭
دری دیگر نمیداند، رهی دیگر نمی گیرد
بدین شعرِ تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم
٭
که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی گیرد