📖 فال حافظ

ای حافظ شیرازی! تو محرم هر رازی… نیّت کن و روی دکمهٔ زیر کلیک کن.

غزل شمارهٔ ۱۱۰
پیرانه سرم عشقِ جوانی به سر افتاد وان راز که در دل بنهفتم به درافتاد
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر ‌ ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد
دردا که از آن آهوی مشکین سیه چشم چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد
از رهگذر خاک سر کوی شما بود هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد
مژگان تو تا تیغ جهان گیر برآورد بس کشته دل زنده که بر یکدگر افتاد
بس تجربه کردیم درین دیر مکافات با دُردکشان هر که درافتاد برافتاد
گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد با طینت اصلی چه کند؟ بد گهر افتاد
حافظ که سر زلفِ بتان دست کشش بود بس طرفه حریفی ست کش اکنون به سر افتاد
✨ تعبیر فال

ای صاحب فال، دلداده‌ای داری که سراسر وجودش از عشق تو لبریز است اما افسوس که تو به او توجهی نداری و با لحن پرعناب و تند با او سخن میگویی که البته سزاوار چنین سخنانی نیست. گرچه او از دیدار تو محروم است اما محرم رازی هم نمی‌یابد تا رازش را با او در میان گذارد و کمی از اندوهش را بکاهد، گرچه به او پند و اندرز می‌دهند که تو را فراموش کند اما نمی‌پذیرد و همچنان دعا می‌کند تا دلت را بدست آورد و البته تو را از خدا می‌خواهد نه از خودت.